روایتی از زندگی قدیمی‌ترین نقاره زن حرم مطهر رضوی تاریخ بارگذاری : 1396/11/4 چهارشنبهبه مناسبت چهلمین روز درگذشت حاج احمد قوام شکوهی؛

روایتی از زندگی قدیمی‌ترین نقاره زن حرم مطهر رضوی

پیرمرد قدبلند و خمیده محله نواب صفوی مشهد دیگر از کوچه‌ها عبور نمی‌کند تا دیدن چهره معنوی‌اش هر نوجوان و جوان را به ذوق آورد و برای عرض سلام پیشقدم شوند.
 
چهل روز از غروب حیات خادم باصفای حرم مطهر امام رضا(ع) می‌گذرد. پیرمردی که هر روز دو بار مسیر خانه قدیمی‌اش تا حرم مطهر را می‌پیمود و صفای باطن و روح ملکوتی‌اش همه زائران امام مهربانی‌ها را مجذوب خود می‌کرد.
چهلمین روز درگذشت قدیمی‌ترین نقاره‌زن حرم مطهر رضوی این فرصت را برای آستان‌نیوز فراهم کرد تا با فخری عمله شکوهی همسر مرحوم احمد اقوام شکوهی گفت‌وگویی انجام دهد تا با این خادم پیشکسوت امام هشتم(ع) که 72 سال خدمت مخلصانه را در کارنامه خود دارد، بیشتر آشنا شویم که مشروح آن را در ادامه می‌خوانید.
برای همسرتان با کهولت سن سخت نبود هر صبح و عصر برای نقاره‌زنی به حرم مطهر برود؟
او عاشق خدمت در حرم مطهر بود. خانواده من و خودش، پسران و نوه‌یمان نیز نقاره‌زن هستند، همه آن‌ها برای انجام وظیفه می‌روند، ولی همسرم سر عشق می‌رفت. صبح‌ها از خواب بیدار می‌شد صبحانه درست کرده و من را نیز صدا می‌کرد، «پاشو من دارم می‌روم، کاری با من نداری؟» یک ساعت جلوتر می‌رفت تا کارهای نقاره‌خانه را سر و سامان دهد، بچه‌ها آمادگی داشته باشند. موقع برگشت می‌دیدم پسرانم می‌آیند ولی پدرشان همراه‌شان نیست، سراغ او را می‌گرفتم، می‌گفتند زائران دوره‌اش کرده‌اند، ما منتظرش نشدیم، آمده‌ایم به سر کار برویم.

چگونه ممکن است او همیشه سر خدمتش حاضر شود و یکبار هم غیبت نداشته باشد؟
نقاره‌زنی حرم مطهر اولویت زندگی همسرم بود، حتی زمانی که مریض بود، باز هم سر خدمتش حاضر می‌شد. مدتی بود قلبش درد می‌کرد و حال خوبی نداشت به او گفتم امروز نرو و خودت را به دکتر نشان بده. گفت می‌روم تا ببینم چه می‌شود. من هم با او رفتم تا مراقبش باشم، به پسرانم از بیماری‌اش چیزی نگفت، جلوی نقاره خانه ایستاد و من هم روبه رویش ایستادم. یک نفر با او روبوسی کرد و با دست به پشت شانه‌اش ‌زد. وقتی او رفت، از من پرسید او که بود؟ تو او را دیدی؟ یک نفر آمد به پشتم زد و قلبم خوب شد. گفتم من کسی را ندیدم.

اهمیت نقاره زنی در زندگی مرحوم شکوهی تا چه میزان بود؟
خودش تعریف می‌کرد در جوانی سرماخورده بود، مادرش به او می‌گوید نرو، مریض می‌شوی. به مادرش گفته بود، می‌روم و بهتر می‌شوم. هیچ گاه نشده بود به خاطر بیماری نقاره‌زنی را تعطیل کند. قدیم‌ها که این همه خانه اطراف حرم نبود، زمستان‌ها گرگ داخل شهر می‌آمد، برای حفاظت از خود چوبی برمی‌داشت تا بتواند در تاریکی سحرگاه خودش را به حرم برساند.

فرصتی در زندگی مشترکت‌تان با مرحوم اقوام شکوهی پیش آمد با یکدیگر مسافرت بروید؟

شهادت ائمه ‌اطهار(ع)، محرم و صفر نقاره زده نمی‌شد. این دو ماه فرصتی پیش می‌آمد تا با هم به مسافرت برویم، چند سفر مکه رفتیم و چند سال پیش نیز آستان قدس رضوی  یک سفر ما را کربلا فرستاد. غیر این ایام هر وقت بچه‌ها می‌خواستند مسافرت بروند و دنبال من و پدرشان نیز می‌آمدند، می‌گفت نه می‌ترسم به نقاره خانه نرسم.

در طول زندگی‌تان با یکدیگر جر و بحث هم داشتید؟
من با همسرم فامیل بودیم، او از جوانی محجوب و خجالتی بود، خودش تعریف می‌کرد وقتی خانواده‌اش گفتند، می‌خواهیم برایت به خواستگاری دخترعمویت برویم، او بسیار از این حرف خجالت کشیده بود. قدیم زندگی‌ها با قناعت می‌گذشت و توقع‌ها کمتر بود؛ بهانه‌ای هم نبود به خاطرش دعوایمان بشود. مریض احوال هستم و او خیلی مهربان بود، دو روز قبل از اینکه زمین بخورد و بعد هم همان باعث مرگش شود، برایم آشپزی می‌کرد و از کمک در کارهای خانه دریغ نداشت.    

رابطه‌اش با بچه‌ها چطور بود؟
چهار دختر و دو پسر داریم، خیلی دوست داشت بچه‌ها پیش ما بیایند و اگر دیر می‌آمدند، زنگ می‌زد که بیایید دور هم غذا بخوریم. می‌گفت وقتی شما دور و برم هستید، خوشحال می‌شوم.

علت محبوبیت مرحوم اقوام شکوهی چه بود؟
خیلی مهربان و میهمان‌نواز بود. سعی می‌کرد بهترین پذیرایی را از میهمان داشته باشد. فرزندان خودمان یا غریبه فرقی نمی‌کرد همه برای او میهمان و عزیز بودند. منزل‌مان خانه کودکی و محل تولد همسرم بود، همه خانه‌های اطراف‌مان را خراب کردند، ولی همسرم حاضر نبود از این خانه و محله به جای دیگری برویم، می‌گفت اینجا به حرم نزدیکتر است؛ هربار بچه‌ها از پدرشان می‌خواستند منزل را عوض کنیم، می‌گفت خانه را بخواهید تعمیر می‌کنم، ولی از اینجا به جای دیگر نمی‌روم. معتقد بود مردم ما را به خاطر خودمان دوست دارند نه به خاطر لباس و خانه‌یمان.

ارادت زائران به مرحوم اقوام شکوهی چگونه بود؟
زائران بعد از نقاره‌زنی داخل صحن با او عکس یادگاری می‌گرفتند و یکی هم برای همسرم چاپ کرده و به او می‌دادند. چند تا از آن‌ها را به دیوار منزل زده‌ایم. یک زائر شمالی دوست داشت با خانواده به شمال برویم و میهمانش شویم. ماه صفر امسال خیلی اصرار کرد و قسمت نشد، ولی آن زائر شمالی خودش برای دیدن مرحوم اقوام شکوهی به مشهد آمد و وقتی با فوت حاج احمد مواجه گردید، خیلی ناراحت شد و گریه می‌کرد. زائران سیرجانی هم هر وقت مشهد می‌آمدند به همسرم اظهار لطف می‌کردند.

نقاره‌زنی میراث خانوادگی مرحوم اقوام شکوهی است، چند نسل از خاندان اقوام شکوهی نقاره‌زن حرم مطهر بودند؟
دنباله فامیلی نقاره‌زن‌های حرم مطهر شکوهی است. اقوام شکوهی، اجزاء شکوهی، عمله شکوهی، باشی شکوهی. تاکنون پنج نسل از خاندان اقوام شکوهی نقاره‌زن حرم مطهر بودند. اکنون دو نسل چهارم و پنجم اقوام شکوهی یعنی پسرم و نوه‌ام در نقاره‌ خانه حرم مطهر فعالیت دارند.

مرحوم اقوام شکوهی چه وصیتی برای خانواده‌اش داشت؟
مرحوم همسرم معتقد بود امام رضا(ع) یک فرزند بیشتر ندارد، باید مراسم ولادت و شهادت تنها فرزند ایشان را به خوبی برگزار کنیم. تا زمانی خودش در قید حیات بود مولودی‌خوانی و روضه‌خوانی باشکوهی برگزار می‌کرد و تأکید داشت بعد از او این مراسم استمرار داشته باشد.   

مرحوم احمد اقوام شکوهی چگونه این جهان را ترک گفت؟
او با وجود کهنسالی، سالم و سلامت بود. دو روز قبل فوتش، صبح ساعت پنج به نقاره‌خانه رفت و دیر برگشت، قبلا گفته بود اگر دیر آمدم، نگران نشوی. به خودم دلداری دادم حتما زائران دوره‌اش کرده‌اند. به تلفنش زنگ زدم، موبایلش را خانه جا گذاشته بود. منتظر آمدنش شدم که پسرم و نوه‌ام زیر بغل‌هایش را گرفته و به خانه آوردند. پرسیدم چه شده است؟ گفت زمان برگشت به خانه، داخل صحن سرم گیچ رفت و زمین خوردم، زائران بلندم کردند و دیدند لباس حرم مطهر دارم، من را به داخل یکی از اتاق‌ها برده و از آنجا به دارالشفاء بردند و از سرم عکس گرفتند. به دخترانش می‌گفت ای کاش همان جا که زمین خوردم و بیهوش شدم، به هوش نمی‌آمدم، شما به زحمت نمی‌افتادید و غصه نمی‌خوردید.
صبح روزی که به رحمت خدا رفت، بیمارستان بود و می‌خواستند او را برای سی‌تی‌اسکن ببرند، از دخترانش خواست تا او را به منزل برگردانند. با نوه‌ام او را به منزل آوردند و یکی از جوان‌های برومند محله که همسرم را خیلی دوست داشت، از راه رسید، او را بغل کرد و داخل خانه آورد. زمانی روی تخت درازش کردیم، نفس راحتی کشید و تمام کرد. انگار می‌دانست عمرش به این دنیا نیست و دوست داشت خانه خودش چشمانش را از این عالم ببندد، همان‌طور که در همین خانه به دنیا چشم گشوده بود.
تعداد بازديد: 108
 
امتیاز دهی